شمارهٔ ۶۲۷
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
تا چند در ابرو گره هر سو نگاهی می کنی
هر لحظه تا کی عقده را پیوند ماهی می کنی
از غمزه تیرم می زنی وز طره می بندی کمر
از ترک و هندو هر زمان عرض سپاهی می کنی
هر دم خیالی می شوی وز دل به چشمم می روی
سیلاب خون را در دلم از دیده راهی می کنی
گه از زنخدان می کشی خطی ز مشک غالیه
بر قصد خون بیدلان هر لحظه چاهی می کنی
از تیرگی روی خود شرمنده ام ای آینه
خود را برابر از چه رو با رو سیاهی می کنی
از بس که از دمهای تو بی تاب گردد آن صنم
ای عاشق بی عاقبت هرگه که آهی می کنی
گر خون ناصر بی گنه ریزان همی خواهد دلت
من عذر خواهم می شود گر تو گناهی می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş