شمارهٔ ۶۳۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ترک لشکرشکن عشوه گر عربده جوی
بت کافر بچه نوش لب سلسله موی
دوش سرمست به سر وقت حریفان می رفت
با می و مطرب و چنگ و دف و جامی و سبوی
می پرستان سحرخیز چو آگاه شدند
شاد بنشست و روان کرد قدح بر سر کوی
زلف شوریده و گیسوی مسلسل بردوش
چشم آشفته و مرغول پریشان بر روی
بزم بستان شده از چهره او باغ بهشت
شمع مجلس شده از طره او عنبر بوی
می گلرنگ به من داد ز جام سحری
گفت می نوش کن و زنگ غم از سینه بشوی
صورت قامت او در نظرم می آید
راست چون سرو بلندی که بود بر لب جوی
ناصر از عشق بتان توبه نخواهد کردن
چه زیان دارد اگر پند دهد بیهده گوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş