شمارهٔ ۷۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای که خیال روی تو نقش سراچه دل است
ره نبری به هیچ رو جای تو خانه گل است
حاصلم از جهان و جان درد سری ست چون مرا
از دل نامراد خود جان مراد حاصل است
هست دری به کوی تو خانه می فروش را
در نرود به کوی تو هر که ز خانه غافل است
دیده به هر چه می نهم نقش تو دیده می شود
روی به هر چه می کنم روی توام مقابل است
کام من و دهان تو این چه گمان فاسد است
دست من و میان تو این چه خیال باطل است
هر که چو جام می بود پاک ضمیر و صاف دل
دور نباشد از لبش با لب دوست واصل است
شمع عبیر بوی من تا به کدام مجلس است
ماه ستاره چشم من تا به کدام منزل است
می خور و هیچ غم مخور روز من این حدیث را
گوش تو خوش نمی کند نغمه چنگ قایل است
ناصر اگر چه سر به سر شعر تو پند عارف است
دوست قبول می کند زانکه عظیم قابل است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş