شمارهٔ ۹۰
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
سرو بالای تو را آب روان از چشم ماست
گر نشاید روزگارش در کنار ما رواست
جای تو دانم که دایم در دل ریش من است
لیک آن مسکین سرگردان نمیدانم کجا است
یاد لعلت میکنم آن هست صوتی در نهفت
وصف بالای تو میگوییم و آن قولیست راست
در چمن روی گل از شرم و خجالت سرخ شد
وز حیا در پیش قدت هیچ سروی بر نخاست
گر مقارن می شود با مهر تو ماه از کمیست
گر تشبه میکند با زلف تو مشک از خطاست
بار سودایت کشم یا بار غم یا بار جان
رحمتی کن چون به گوشت می رسانم بارهاست
ناله ناصر شبی بشنید و گفتا ای طبیب
خواب خوش هرگز نمی بینم چه روز این گداست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş