شمارهٔ ۹۱
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
با هوس بیگانه گردد هر که با عشق آشناست
عشق را ره در دلی باشد که خالی از هواست
عاشقا خود را رها کن جانب معشوق گیر
وصل یار آن کس همی یابد که او از خود جداست
از درون بت می پرستی از برون این سجده چیست
راست می باید که باشد دل چه قالب کج چه راست
دوست را در لامکان جستن ز راه نیستی
نیست کار بت پرستی کو به هستی مبتلاست
خون عاشق را بهایی نیست اندر دین عشق
کشتن معشوق عاشق را به از صد خون بهاست
کی بر آید جان به زور پنجه و بازوی عشق
آهوان را طاقت سر پنجه شیران کجا است
عشق خواهد ماند گر ناصر نماند باک نیست
نقش موجی گر فنا شد آب دریا را بقاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş