شمارهٔ ۹۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گر دلم در بر چو آتش بی قرار افتاده است
در دریای سرشکم آبدار افتاده است
سنبلت از گل پرستی در چمن پیچیده است
نرگست از خواب مستی در خمار افتاده است
ای سحاب از دیده آبی زن که باد صبح را
در میان دوستی با گل غبار افتاده است
چشم بیمار تو را تنها نه ما میریم زار
کشته قدت به هر گوشه هزار افتاده است
دل که لاف شیرمردی زد زبون عشق شد
آهوان شیر گیرت را شکار افتاده است
گوهر چشمم ز بحر هند می آید به روم
سبنل زلفت ز چین در زنگبار افتاده است
صبر دارم در فراق و نیستی در عاشقی
چاره نبود چون بلا چار چار افتاده است
با پیام افتاد کار و کس نیارد شد رسول
ای صبا برخیز اگر یاری که کار افتاده است
در میان بحر وحدت غرقه شد جان قطره سان
دل که خون میشد ز دیده در کنار افتاده است
کیست کز ناصر بگوید با تو ای یار عزیز
بر سر کویت بخاری خوار و زار افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş