شمارهٔ ۹۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
همچو زلفت کار من با تو دراز افتاده است
صد رهم افتاده بود این کار باز افتاده است
بنده شوریده ای در بند شاهی مانده است
پشه سرگشته ای در چنگ باز افتاده است
زلف مشکین تو حال ما پریشان کرده است
لعل میگون تو ما را چاره ساز افتاده است
نرگس مست تو در محراب ابرو از چه روی
همچو زهاد حریص اندر نماز افتاده است
چون طواف کعبه رویت کند دل در سماع
لاجرم در جانم آهنگ حجاز افتاده است
آخر ای نی یک زمان از صحبت رندان منال
بینوایان را دمی با تو نیاز افتاده است
ناله پیدا و آب چشم پنهانم چه سود
تشتم از بام و نقاب از پیش راز افتاده است
گر روند اهل حقیقت در پی خوبان چه باک
راه آن اقلیم در کوی مجاز افتاده است
در هوای مجلس خاص تو ناصر همچو شمع
روزها مرده است و شبها در گداز افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş