شمارهٔ ۵۴ - در مفاخرت و مباهات و تعریف از خود گوید
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
آفرین بر من که من از آفرینش برترم
طایر قدسم فلک چون بیضه در زیر پرم
ثابت و سیار در منقار من چون ارزنند
باز سلطانم نپنداری که ارزن می خورم
دانه گندم کز او آدم برون شد از بهشت
دانه گوهر شود حقا که در وی ننگرم
چون مگس خوان لییمان را نخواهم شد طفیل
چون صراحی پیش هر کاسه فرو ناید سرم
کس نمی داند چه مرغم آشیان من کجا است
گه به پستی می نشینم گه به بالا می پرم
وهم سیاح است و پی گم می کند در راه من
عقل صراف است و حیران می شود در جوهرم
صافی ام چون آینه باریک بینم چون خرد
رخ به هر صورت نمایم ره به هر معنی برم
راز پنهانم نمی داند به جز دانای راز
صورت حالم نمی بیند مگر صورتگرم
شهسوار ملک فقرم وز زبان شمشیر من
پادشاه وقت خویشم وز معانی لشکرم
زر که از خاک است بادا خاک خواری بر سرش
من به روی زرد خود مستغنی از وجه زرم
نفس و طبع و چرخ و انجم پرده روی من اند
سرخ رو گردم چو گل گر پرده ها را بردرم
آفتاب آسمان رقاص گردد ذره وار
در هوی من اگر بیند درون انورم
از دم من در مشام جان رسد بوی عبیر
کاتش مهر ازل پر شد درون مجمرم
همچو غواصان اگر غوطی زنم در بحر غیب
تاج سرها گردد آن گوهر که بیرون آورم
صاحب دیوان اعظم چون منم در ملک شاه
حاصل کونین را محصول گردد دفترم
تا به خدمت بسته ام صد جا میان چون نیشکر
طوطی جان را غذا شد لفظ همچون شکرم
بس که پروردم گهرهای سخن در بحر شعر
پرگهر شد گوش دهر از طبع معنی پرورم
قوت عقل و قبول عشق بر حالم گواست
غم ندارم گر چه منکر می شود هر منکرم
مدعی کز پرتو خورشید من شد کور موش
گر جهان روشن شود از من ندارد باورم
از برای اکحل معنی زبانم نشتری ست
وین گران جانان گریزان همچو خر از نشترم
گفت ناصر این قصیده از زبان کبریا
ور نه در راه تواضع از غباری کمترم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş