شمارهٔ ۵۵
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
دوش خون از دیده می راندم سرشکم آگه است
زانکه هر شامی به بالین منش منزلگه است
از نسیم خاک کویت خار در پای گل است
وز هوای مهر رویت تاب در روی مه است
شام هجر ما به زلفت راست ناید سر به سر
غیر این وصفت درازی هر چه گویم کوته است
قامتم چون تیر بود و گشت اکنون چون کمان
استخوانی و پیی ماندست کز غم دوته است
گمرهی داند طریق عاشقی نه رهبری
شیر مردی باید این ره را چه جای روبه است
در گمان بودم ز واعظ تا به اکنون کز شراب
توبه فرمودم یقینم شد که مسکین ابله است
هفت می گویند گردون را و نه ما فارغیم
می پرستان را چه حاصل زانکه او نه یا ده است
شب همه شب ناله کردم بر در او خادمی
گفت ناصر تا کی این فریاد رو شب بی گه است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş