شمارهٔ ۱۴۱
ع عمادالدین نسیمی
0
Altın Yaprak
بیا که بی تو مرا این جهان نمی باید
به جز وصال تو ما را جنان نمی باید
زمانه ملک سلیمانم ار دهد بی تو
نخواهم آن که مرا بی تو آن نمی باید
بیا که بی تو گدایان کوی عشقت را
سریر سلطنت جاودان نمی باید
به جز هوای سر کویت ای شه خوبان
کنار سبزه و آب روان نمی باید
به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی
تراست حکم ولی آنچنان نمی باید
به پرسش من بیمارت التفاتی نیست
مگر تو را دل این ناتوان نمی باید
به قول مدعیان می کنی کنار از من
میان ما و تو این در میان نمی باید
بیا که بی سر زلفت من پریشان را
نسیم غالیه مشک سان نمی باید
شکرلبان بهشتی اگرچه بسیارند
مرا جز آن بت شیرین دهان نمی باید
گمان مبر که نسیمی به جز تو دارد دوست
که در یقین محبت گمان نمی باید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş