شمارهٔ ۸۲۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
مرا که از تو میسر نمی شود یک دم
دمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم
خلاصه هر دم وقت است از حیات بلی
دمی که بی تو رود آن نه دم بود که عدم
من آن نی ام که خلاف محبت تو کنم
اگر سرم برود در سر ثبات قدم
من از تو راحت و شادی طمع نمی دارم
که دوستی همه سرمایۀ غم است و الم
به اتفاق ملاقات قانعم از تو
به مدتی که میسر شود ز بیش وز کم
تو شاه بازی و اولا به دست شاهانی
وصال تو نبود لایق عبید و خدم
تو سر به سیم و زر سد خزینه درناری
دهان تو نتوان کرد مشتبه به درم
قد ترا نتوان گفت سرو و هم نبود
به سرو بر گل و شفتالو و انار به هم
گمان نبرد کسی تا ندید چشم و لبت
که این دو مست ملیح اند رشک ترک و عجم
دم از نزاری تو بی تو بر نمی آید
از آن چنین نفسش آمده ست با یک دم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş