غزل شمارهٔ ۵۸۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ما در غم هجران تو گر زانکه بمیریم
بر وصل تو یکروز ببینی که امیریم
ای سرو که اسباب جوانی همه داری
با ما به جفا پنجه مینداز که پیریم
گر تلخ شود کام دل ما چه تفاوت
کز یاد لب لعل تو در شکر و شیریم
از بهر فرستان این قصه بر تو
پیوسته دوان در طلب پیک و دبیریم
در شهر طبیبیست که داند همه رنجی
او نیز ندانست که مجروح چه تیریم
با روی تو این سختی پیوند که ما راست
بعد از تو روا باشد اگر دوست نگیریم
گو قافله بیرون رو و همراه سفر کن
ما را سفر و عزم نباشد که اسیریم
هر تلخ که خواهی تو بگو تا بنیوشیم
هر زهر که داری تو بده تا بپذیریم
این نامه پراگنده از آنست که بی تو
چون اوحدی امروز پراگنده ضمیریم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş