حلقهٔ موج
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری ناله زاری کنم
حلقه های موج بینم نقش گیسویی کشم
خنده های صبح بینم یاد رخساری کنم
گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا
عاشقی ها با سر زلف نگونساری کنم
باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانی ها به دیواری کنم
درد خود را می برد از یاد گر من قصه ای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم
نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی
می روم تا آشیان در سایه خاری کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş