شمارهٔ ۱۰۲
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
نه واعظ و نه محتسب آن جا نه قال و قیل
میخانه خود بهشت بود باده سلسبیل
گویند عشق آتش سوزان بود ولی
من می روم بر آتش عشق تو چون خلیل
از عشق می رسد به دلم واردات غیب
با این که عقل نزد حکیم است جبرییل
آن زلف سرکش است که افتاده پای خط
یا رب مباد آن که عزیزی شود ذلیل
در کوی عشق زندگی جاودان بیافت
هر عاشقی که از دم تیغ تو شد قتیل
صد آفرین به صنعت خود گر کند رواست
ایزد که آفریده جمالی چنین جمیل
از قول شیخ و واعظ نادان دلم گرفت
ساقی بیار می که ملولم ز قال و قیل
عزم رحیل به ز اقامت بود ولی
در کوی می فروش اقامت به از رحیل
باید که راه گم به بیابان عشق کرد
تا رهنمای وادی ایمن شود دلیل
رندان فتاده مست و خراب از شراب ناب
مست است ساغر از می عشقت چو ژنده پیل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş