شمارهٔ ۲۵
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
روزگاری شد که روزم تیره از هجران توست
روزگارم تیره تر از زلف مشک افشان توست
ای که دل های اسیران در خم چوگان توست
سروران را سر چو گوی افتاده در میدان توست
یکدم ای غارتگر جان فارغ از یغما مباش
سر به سر ملک وجودم عرصه جولان توست
مرد را از هر غم دنیا که پیش آید چه غم
غم که مردانداز باشد درد بی درمان توست
وادی عشقت نه با پای هوس پیمودنی ست
ای بسا گم گشته در صحرای بی پایان توست
یوسفی در روزگاری از عزیزی شد اسیر
چون عزیزی صد چو یوسف خفته در زندان توست
وه چه دارایی به ملک مستی ای سلطان عشق
هر که هر نعمت که دارد خورده ریز خوان توست
می کشی یا می نوازی از ستم یا از کرم
عاشقان را یک سره سر بر خط فرمان توست
خرقه تزویر و تقوی بر مریدان عرضه دار
ما که می دانیم زاهد آنچه در انبان توست
ساقیا دریاب ساغر را به یک جام شراب
در خرابات مغان عمری ست سرگردان توست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş