شمارهٔ ۳۵
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
اشترقت فی القلب نور العشق نارا کالسراج
ان نور العشق فی قلبی سراج فی الزجاج
دلبرا نی کشور جانم به عشقت داده باج
عشق سلطان است اگر هر ملک می گیرد خراج
بنده سلطان عشقم کش گدای خاکراه
پادشاهان را به خواری می کشد از تخت عاج
عقل با عشق ای برادر می نیامیزد به هم
آب کی با آتش سوزنده یابد امتزاج
با حقارت ننگری بر ما که رندیم و گدا
خسروان را ما گدایان تخت می بخشیم و تاج
حاجیا بر کعبه مقصود کی ره می بری
از بیابانی که ناپیداست در وی میر حاج
راهرو را هر قدم با راهبر در رهروی
رای روی راستی باید نه در رای اعوجاج
محتسب گر می فروشان را به سنگ فتنه زد
نبت کرم سالم لاز الها الله النتاج
باده گر گاهی به محتاجان کرامت می کنی
ساقیا ساغر تو را پیوسته دارد احتیاج
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş