شمارهٔ ۵۵
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
حسن رخ ماهم آفتاب ندارد
ماه من اینک به رخ نقاب ندارد
غیر چه سان بیند آن جمال که خفاش
تاب تماشای آفتاب ندارد
دل که پر از عشق نیست تشنه لبی را
کوزه خالی بود که آب ندارد
عشق تو دیوانه کرده پیر و جوان را
حوصله عشق شیخ و شاب ندارد
خلق به شب خواب دارد و به خیالت
مردم چشمم خیال خواب ندارد
صید دلم بس که خسته به کمندت
گر بکشی تاب اضطراب ندارد
نرگس شهلا به آن لطافت و حالت
مستی آن چشم نیم خواب ندارد
شربت از آن لعل نوش ده به شرابم
نشیه شهد لبت شراب ندارد
قصه روز حساب بر عقلا گو
عاشق شوریده دل حساب ندارد
وقت صبوح است و صبح سرزده ساقی
خیز که ساغر به کف شراب ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş