شمارهٔ ۵۸
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
باد صبا که از سر زلف تو دم زند
زخمی به روی زخم دلم دم به دم زند
می خور در این زمانه که می راه غم زند
صد خیل غم کرشمه ساقی به هم زند
نازم گدای کوی خرابات را که او
جامی به یاد حشمت جمشید جم زند
عشاق را فضای غمت ساحت دل است
سلطان عشق خیمه به صحرای غم زند
دم می زنم ز خاک دربارگاه دوست
خورشید اگر ز مشرق بختم علم زند
مشق جنون بود ثمر درس عاشقی
از دفتری که خامه عشقت رقم زند
ساقی دلم ز گردش گردون خراب شد
دوری بزن که گردش گردون به هم زند
غوغای کفر و دین بود از شیخ و برهمن
عاشق صلای عشق به دیر و حرم زند
حاشا که ره ز منزل حیرت به در برد
صد خضر اگر به وادی عشقت قدم زند
زاین قیل و قال بیهده حال طرب نماند
مطرب مگر نوای نی از زیر و بم زند
رنج خمار شب نرساند گزند روز
جام صبوح ساغر اگر صبحدم زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş