شمارهٔ ۵۹
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
خوش آن عاشق که جان از عشق خوبان برنمی دارد
نجوید عشق جانان تا دل از جان برنمی دارد
سر سودای سامان است با این بی غمان یکسر
به سودای سری نازم که سامان برنمی دارد
به هر درد از طبیبی منتی باید پذیرفتن
به درد عشق دلشادم که درمان برنمی دارد
تو را ای شیخ دامن گیر اگر سجاده تقوی ست
مرا عشق بتان دست از گریبان برنمی دارد
به کوی عاشقی نبود گریز از مومن و ترسا
که عشق است این برادر کفر و ایمان برنمی دارد
اگر خضر از کف پیر مغان یک جرعه می گیرد
دگر از چشمه نوش آب حیوان برنمی دارد
دلم افتاده آن زلف شد ای سنگدل رحمی
که این گو را جز آن چوگان ز میدان برنمی دارد
پریشانی فزاید تا دل آشفته حالان را
نگارم شانه زآن زلف پریشان برنمی دارد
به هر ملکی دو صد خورشید خاور گر شود طالع
عزیز مصر چشم از ماه کنعان برنمی دارد
مسلسل چند گویی واعظ این افسانه پندم
به سان قصه زلفش که پایان برنمی دارد
امید و بیم هجر و وصل را اهل هوس دارد
من آن عشقی که دارم وصل و هجران برنمی دارد
نمی دانم چرا پنهان خورد ساغر می از مردم
به رندی شهره شهر است و پنهان برنمی دارد
ز توفان دو عالم با تولای علی بگذر
هر آن کشتی که با نوح است توفان برنمی دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş