شمارهٔ ۶۲
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
پس از مردن نگارم بر سر خاک مزار آمد
بحمدالله که نخل آرزو آخر به بار آمد
پس از عمری که خون از جویبار دل روان کردم
عجب نبود مرا گر سروقدی برکنار آمد
دلم نگشود هرگز بی تو از سیر گل و گلشن
که گل بی طلعت روی توام بردیده خار آمد
گذر کرده است گویا زآن سر زلف پریشانش
نسیم صبحدم آشفته حال و بی قرار آمد
جهان یکسر عبیرآمیز و عنبربیز شد یا رب
شمیم زلف او یا نافه چین از تتار آمد
خدنگ غمزه جادو ز شست آن کمان ابرو
تعالی الله که از هر سو به جانم یادگار آمد
حریف و شاهد و ساقی ندیم و مطرب و می کو
که وقت سیر صحرا و تماشای بهار آمد
ز کید روزگار و فتنه گردون چه غم دیگر
که ساغر پر ز می گردید وقتی غم گسار آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş