شمارهٔ ۸
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
خدا را تا به کی در سینه دارم درد پنهان را
به تنگ آمد دل آخر چاک خواهم زد گریبان را
از آن زلف مسلسل قصه سرکرده ام امشب
ز تو آشفته خواهم کرد دل های پریشان را
به صافی طینتی بگشا نظر در پاکی دل بین
به ظاهر منکر ای ناصح من آلوده دامان را
طریق عشق را ترک سرآمد شرط اول گام
ز دل باید برون کردن در این ره فکر سامان را
به راه عشق آن به کز طلب آسوده بنشینیم
چو می دانم که پایانی نباشد این بیابان را
خدنگ غمزه آسان بگذرد از جوشن دل ها
سپر از دیده می باید نمودن تیر مژگان را
ز موج اشک عالم را به سیلاب فنا دادم
چه آید مشت خاشاک و خسی در دیده طوفان را
ز روی رنگ و طره میگون به ساغر گو
چه گویی این قدر واعظ حدیث کفر و ایمان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş