شمارهٔ ۹
س ساغر کنگاوری
0
Altın Yaprak
به عشقت شد مرا راز دل از اشک نهان پیدا
مبادا راز کس یا رب چو من اندر جهان پیدا
گهی گل آشکارا و گهی سرو روان پیدا
چه باغ است این که در وی نیست یا رب باغبان پیدا
هزاران کشته خونین کفن از هر طرف لیکن
نه قاتل در میانستی و نه تیر و کمان پیدا
چه سازم درد عشقت را که از مردم نهان سازم
که زخم تیر مژگانت بود از جسم و جان پیدا
دریغ از من که سودای تو را با هر سری بینم
چه بودی گر نبودی راز عشقت در جهان پیدا
جدا از همرهان افتاده ام در وادی حیرت
نه گرد از کاروان ظاهر نه از محمل نشان پیدا
پی هر گردراه افتاده ام یعقوب سان دایم
به امیدی که باشد یوسفی در کاروان پیدا
چنان پیداست درد عشق او از چهره زردم
که عکس روی ساقی در شراب ارغوان پیدا
من آن روزی که ساغر عهد با پیمانه می بستم
نفاق از بخت شد ظاهر خلاف از آسمان پیدا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş