شمارهٔ ۴۷۵
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
چو آیینه خیالش در دلم بسیار می گردد
تذروی در میان سبزه زنگار می گردد
رهی می باشد از دل ها به سوی یکدگر اما
اگر آید غباری در میان دیوار می گردد
اگر داری درشتی در مزاج خویش عاشق شو
که هرجا سیل را افتد گذر هموار می گردد
تنی داری که می میرد برای جامه ای زاهد
سری داری که بر گرد سر دستار می گردد
سلیم از گریه من آنچنان گل شد سر کویش
که تا پیدا کند خاکی سرم بسیار می گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş