شمارهٔ ۵۳۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
صبرم از درد تو تکلیف مداوا می کند
از سر زلف تو دل را چون گره وا می کند
همچو فرهادی نخواهی یافت ای شیرین ولی
چون تویی را او ز سنگ خاره پیدا می کند
هر نفس در صحبت احباب عید دیگر است
موج ازان هردم بغل گیری به دریا می کند
زین طرف عجز و نیاز و زان طرف دشنام و ناز
در میان ما و او قاصد تماشا می کند
می شمارد داغ های سینه ام را آسمان
شیشه ساعت حساب ریگ صحرا می کند
پوست بیش از خرقه دارد بخیه در اندام من
تیغ مژگان با اسیران تو این ها می کند
در سماع آیم ز ذوق رقص او من هم سلیم
گردبادی تا به صحرا دست بالا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş