شمارهٔ ۵۸۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
از قفای زلف مشکین تو عنبر می دود
در رکاب حلقه گوش تو گوهر می دود
چون زلیخا در رهت ای یوسف گل پیرهن
گه به دیوار آفتاب و گاه بر در می دود
رهروان را نیست آرامی که همچون گردباد
پا به دامن هرکه پیچیده ست بهتر می دود
قطره قطره اشکم از لب تشنگی در راه شوق
در سراغ آب چون خیل سکندر می دود
می فروشد نکهت پیراهن او را صبا
برگ گل در باغ هرسو از پی زر می دود
اشک می جوشد ز چشمم در قفای او سلیم
پادشاهی رفته وز دنبال لشکر می دود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş