شمارهٔ ۶۴۶
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
دل در سواد زلف تو بیهوش می شود
در شب چراغ آینه خاموش می شود
دل با خیال او چو هم آغوش می شود
یک گل نچیده است که بیهوش می شود
آن را که همچو آینه افتد برو نظر
هرکس که دیده است فراموش می شود
چون پرتو جمال تو پنهان کند کسی
آن آتش گل است که خس پوش می شود
دارم هزار حرف به آن بی وفا ولی
در وقت عرض حال فراموش می شود
از گفتگوی مرغ چمن ذوق می برد
هرکس چو شاخ گل همه تن گوش می شود
روشندلان به هند ندارند رونقی
در شب چراغ آینه خاموش می شود
کار کسی سلیم که افتد به شاهدان
آیینه وار زود نمدپوش می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş