شمارهٔ ۶۹۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
در وادی محبت چون خضر راهبر باش
با رهروان دریا چون موج همسفر باش
انگشت دایه در کام زهر غمم کشیده ست
در دست من هر انگشت گو شاخ نیشکر باش
آشوب موج و طوفان سامان اهل دریاست
همچون سفینه ی عشق مجموعه ی خطر باش
چندان که بال باز است پرواز در خیال است
ای دل به کنج عزلت عنقای بسته پر باش
هرکس به کینه ی ما خیزد کمر نبندد
چون کوه خصم ما را هر عضو گو کمر باش
چون آسمان عدویی داری سلیم بر سر
غافل نمی توان بود از خویش باخبر باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş