شمارهٔ ۸۱۸
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
تا بیابان بود ذوق انجمن نشناختم
از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد
هیچ کس را از مقیمان وطن نشناختم
بی تو از بس آب و تاب حسن ایشان رفته است
شمع را در بزم و گل را در چمن نشناختم
عمر صرف صحبت این فرقه گردید و هنوز
همنشینان را چو شمع انجمن نشناختم
بس که عریان دیده بودم در جنون خود را سلیم
روز محشر چون بدیدم در کفن نشناختم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş