شمارهٔ ۸۵۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
از کوی عشقت ای بت دلجوی دیگران
رفتم که جا کنم به سر کوی دیگران
چون بینمت به غیر که دیدن نمی توان
تیر ترا نشسته به پهلوی دیگران
در مذهب دلم که سجود تو می کند
محراب کج بود خم ابروی دیگران
لاف از نسب مزن که به مانند آینه
آدم نمی شود کسی از روی دیگران
در عاشقی چه فیضی ببیند ز دل سلیم
تعویذ خویش بسته به بازوی دیگران
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş