شمارهٔ ۸۷۰
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
خاطر من نشکفد از وصل یار خویشتن
این چمن رنگی ندارد از بهار خویشتن
عشق از بس غافلم کرده ست از خود می کنم
همچو طفلان خاکبازی با غبار خویشتن
آخر کار محبت جان به حسرت دادن است
می تراشد کوهکن سنگ مزار خویشتن
در تمام عمر می سوزم برای دیگران
آتشم آتش نمی آید به کار خویشتن
سهل باشد گر سوار توسن گردون شوی
جهد کن تا چون صبا گردی سوار خویشتن
هرکسی سر در کنار یار دارد من سلیم
می نهم چون غنچه شب سر در کنار خویشتن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş