شمارهٔ ۸۸۳
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
بس که چین دارد خم ابروی او
زلف دلگیر است در پهلوی او
باد را ره نیست پیش او مگر
گل به ما گاهی رساند بوی او
آسمان جز از ره افتادگی
سبز نتواند شدن در کوی او
می توان گفتش غزال شیرگیر
خون شیران می خورد آهوی او
از خیال طره ی او چشم من
نافه ی مشک است و مژگان موی او
با کدامین رو نمی دانم سلیم
می شود آیینه رویاروی او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş