شمارهٔ ۸۹۷
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
هرکه می خواهد ترا سامان نمی دارد نگاه
دست گلچین در رهت دامان نمی دارد نگاه
از هنر من تیغ جوهردار ایامم ولی
تیغ را دایم کسی عریان نمی دارد نگاه
برنیاید بیره پانی ز دست اهل هند
تیر هرگز این چنین پیکان نمی دارد نگاه
با زلیخا ای صبا از پیر کنعانی بگو
هیچ کس معشوق در زندان نمی دارد نگاه
عشق عالم سوز را پروا سلیم از چرخ نیست
برق خرمن خاطر دهقان نمی دارد نگاه
گهی گل است و گهی آفتاب و گاهی ماه
هزار پیشه بود جام می به مجلس شاه
چراغ انجمن روزگار شاه صفی
که چرخ پیر به او راست کرد قد دوتاه
جهان کهنه چنان دیدنش شگون دارد
که نو کند به رخش آفتاب دایم ماه
به باغ از اثر هوش در سرمستی
خرام آب تماشا کند به شاخ گیاه
به صف کشیدن لشکر چه حاجت است او را
هزار صف شکند بشکند چو طرف کلاه
نسیم نکهت خلقش به سوی کنعان برد
گذشت از عرق یوسف آب از سر چاه
شها سلیم غباری ز آستانه توست
گواه اگر طلبی خاک درگه تو گواه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş