غزل شمارهٔ ۱۱۸
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
من امروز از میی مستم که در ساغر نمی گنجد
چنان شادم که از شادی دلم در بر نمی گنجد
ز سودایت برون کردم کلاه خواجگی از سر
به سودایت که این افسر مرا در سر نمی گنجد
بران بودم که بنویسم مطول قصه شوقت
چه بنویسم که در طومار و در دفتر نمی گنجد
به عشق چنبر زلفت چه باک از چنبر چرخم
سرم تا دارد این سودا در آن چنبر نمی گنجد
همه شب دوست می گردد به گرد گوشه دلها
که جز تو در دل تنگم کسی دیگر نمی گنجد
حدیثی زان دهن گفتم رقیبم گفت زیر لب
برو سلمان که هیچ اینجا حکایت در نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş