غزل شمارهٔ ۳۵۵
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
چه می بری دل ما چون نگه نمی داری
چه دلبری که نمی آید از تو دلداری
چرا چو نافه آهو بریده ای از من
چرا چو مشک مرا می دهی جگر خواری
به آه و ناله و زاری ز من مشو بیزار
نکن که ما نتوانیم کرد بیزاری
به سوی من گذری کن که جز غریبی و عشق
دو حالتی است مرا بی کسی و بیماری
به کویت آمدن ای یار ما نمی یاریم
تو یاریی کن و بگذر به ما اگر یاری
مشو ز دود من ایمن که کار من همه شب
چو شمع سوختن و گریه است و بیداری
به چشم من لبت آموخت گوهر افشانی
چنانکه داد به لعل لبت شکر باری
سزد که در سر کارم کنی دمی چون صبح
مگر به روز سپید آید این شب تاری
صباست قاصد سلمان به پیش دوست دریغ
که در صباست گران خیزی و سبکباری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş