شمارهٔ ۲۴۶
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
هردم از عشق تو حال من دگرگون می شود
وز غمت ای دل ستان جان را جگر خون می شود
آن عجب نبود که شوریده شوم دیوانه وار
عاقل از عشق تو گر لیلی ست مجنون می شود
دوستدار عاشقان تو هم از عشاق تست
چون درآمیزد به جیحون قطره جیحون می شود
تا شفا یابند از بیماری دل جمله را
همچو طب بوعلی درد تو قانون می شود
شهسواران ترا در آخر پر کاه خاک
اسب پرورده بشیر گاو گردون می شود
دست اندر آستین گوی از سلاطین می برد
پای در دامان و از کونین بیرون می شود
زاهدان از عاشقان دورند از بهر بهشت
مرد نازل مرتبه از همت دون می شود
گر کند عاشق به سوی پستی دنیا نظر
رفع عیسی در حق او خسف قارون می شود
دل درین ره زد قدم جان ماند تنها گفتمش
صبر کن تا بنگری کاحوال او چون می شود
کس نمی داند که اندر کارگاه حکم دوست
آدم از چه مجتبی و ابلیس ملعون می شود
سیف فرغانی به عشق از خویشتن یابد خلاص
ما راز سوراخ خود بیرون به افسون می شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş