شمارهٔ ۴۰۲
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
بنده عشق توام زآن پادشایی می کنم
دولتی دارم که در کویت گدایی می کنم
خسرو ملک جهانی تو از آن فرهادوار
من به شیرین سخن خسروستایی می کنم
از پی سلطان حسنت تا بگیرد شرق و غرب
من به شمشیر زبان عالم گشایی می کنم
آفتاب انصاف داد و گفت معنی جمال
جمله آن مه راست من صورت نمایی می کنم
ماه گفت از پرتو رخسار چون خورشید اوست
شب تاریک اگر من روشنایی می کنم
عنصری طبع چون در کار و صفت عاجزست
من ز دیده انوری وز دل سنایی می کنم
از سخن گفتن دلت جانا سوی من میل کرد
من به مغناطیس شعر آهنربایی می کنم
عشق جان افروز تو چون با دلم پیوند کرد
هر زمان از جسم خود عزم جدایی می کنم
مرغ محبوسم مرا دست علایق بند پای
از قفس بیرون سری بهر رهایی می کنم
من درین ویرانه بودم بوم تا عنقای عشق
سایه ای بر من فگند اکنون همایی می کنم
شاخ امیدم به وصل روی تو بی برگ شد
بلبلم دایم فغان زین بی نوایی می کنم
من بدین اقبال و طالع دولت وصل ترا
نیستم لایق ولی بخت آزمایی می کنم
سیف فرغانی تو شمعی من چو آتش مر ترا
تن همی کاهم ولکن جان فزایی می کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş