شمارهٔ ۵۱۱
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
ای به کویت عاشقان را نور رویت رهنمای
همچو شادی دوستان را انده تو دلگشای
خاک درگاه تو چون باد بهاری مشک بوی
آتش عشق تو همچون آب حیوان جان فزای
شوربختی را که با تلخی اندوهت خوشست
دوستی جان شیرین در دلش نگرفت جای
اندرین دوران ناقص جز تو از خوبان کراست
معنیی کامل چو دین صورت چو دنیا دلربای
گرچه گردون شان نهد در راه تو سر بر قدم
بر سر گردون گردان عاشقان بینند پای
از برای زر گدایی کی کند درویش تو
زآنکه زر نزدیک او بی قدر باشد چون گدای
ای که وصل دوست خواهی دشمن خود گر نه یی
ترک عالم کن مخواه جز دوست چیزی از خدای
بر سر خار ریاضت مدتی بنشین ببین
روی معنی دار او اندر گل صورت نمای
نردبان همت اندر زیر پای روح نه
زآنکه دل می گویدت کای جان به علیین برآی
طایر میمون نخواهد شد ز شوم بخت خویش
جغد را گر سالها در زیر پر گیرد همای
سیف فرغانی به خود کس را بر او راه نیست
گر در او می خواهی بی خود به کوی او درآی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş