شمارهٔ ۵۶۴
س سیف فرغانی
0
Altın Yaprak
دی بامداد آن صنم آفتاب روی
بر من گذشت همچو مه اندر میان کوی
خورشید در کشیده رخ از شرم طلعتش
زآن سان که سایه درکشد از آفتاب روی
گفتم مگر که نیت حمام کرده ای
گفتا برو تو نیز بیا با کسی مگوی
چون ساعتی برآمد رفتم درآمدم
من در درون و خلق ز بیرون به گفتگوی
دیدم به ناز تکیه زده بر کنار حوض
همچون گلی که نوشکفد بر کران جوی
می کرد آب را تن و اندام او خجل
می زد شراب را لب او سنگ بر سبوی
حمام را که هیچ نه رنگ و نه بوی بود
از روی و موی او شده گل رنگ و مشک بوی
گیسوی مشکبار گشاده ز هم چنانک
موی میانش گم شده اندر میان موی
میدان عیش خالی و من برده بهر لعب
چوگان دست سوی زنخدان همچو گوی
من لابه کردم آن دم و او ناز چون نبود
بیم رقیب و دهشت لالای تنگخوی
او دید کآب دیده من گرم می رود
مشتی گلم بداد که دست از دلت بشوی
پس گفت سیف واله و حیران چه مانده ای
فرصت چو یافتی سخن خویشتن بگوی
در بند وصل باش چو ناجسته یافتی
این دولتی که یافت نگردد به جستجوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş