بخش ۱۲ - حکایت
ش شیخ محمود شبستری
0
Altın Yaprak
خانۀ زال داشت یک روزن
تنگ مانند منفذ سوزن
تابش خور چو رشتۀ باریک
اندر آمد به خانۀ تاریک
زال مسکین چو آن شعاع بدید
رشته پنداشت پیش باز دوید
تا کند ریسمان به کلافه
رای درآفه چیست جز یافه
چونکه با روزن او برابر شد
مدرک قرص چشمۀ خور شد
بانگ برداشت تا غریوی خاست
کافتاب اندرون خانۀماست
عارفی گفتش ای بعیدالذات
تو کجایی و او کجا هیهات
کی درآید همیبهکنج چنین
قرص چندین هزار مثل زمین
کلخن ملک و گلشن ملکوت
کنج ناسوت و هودج لاهوت
چرخ سان گرد خویش میگردی
زان سررشته را تو گم کردی
سر این رشته را چو باز کنی
کار بر خویشتن دراز کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş