شمارهٔ ۱۱۱
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
هر کسی پهلوی یاری به هوای دل خویش
ما گرفتار به داغ دل بی حاصل خویش
چند بینم سوی خوبان و دل از دست دهم
وقت آنست که دستی بنهم بر دل خویش
روزگاری سر من خاک درت منزل داشت
گر بود عمر رسم باز به سر منزل خویش
کارم از زلف تو درهم شد و مشکل اینست
که گشادن نتوان پیش کسی مشکل خویش
دل ز اندیشه تو باز نیاید به جفا
تو و بیداد و من و آرزوی باطل خویش
دم آخر سوی ما بین که شهیدان ترا
شرط باشد بحلی خواستن از قاتل خویش
شاهی افتاده به خاک در او خوش می باش
سگ گویی که دهد جای تو در محفل خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş