شمارهٔ ۱۷۶
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
از سبزه رعنا خطی بر روی گلگون می کشی
جان را به زنجیر بلا در ورطه خون می کشی
تا عقل دیوانه شود عنبر بر آتش می نهی
یا خود به بالای شکر خط بهر افسون می کشی
ای دل چو عاشق گشته ای ناله مکن از آه خود
زین پیش می گفتم ترا این ها که اکنون می کشی
در دور تو بر مردمان جور است ور نه از چه رو
خونی که از دل خورده ام از دیده بیرون می کشی
در زلف او پیچیده بین دل های مشتاقان بسی
بیماری آخر ای صبا این بارها چون می کشی
شاهی فروزان می شود شمع زوایای فلک
زین شعله ها کز سوز دل شب ها به گردون می کشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş