شمارهٔ ۶۴
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
چمن سرسبز شد ساقی گل و نرگس به باغ آمد
بده جامی که دیگر باغ را چشم و چراغ آمد
چو بلبل با فغان چون لاله در خون دلم آری
از این گلشن نصیب عشقبازان درد و داغ آمد
تو کاندر پای دل خاری نداری گشت بستان رو
من و کویش که نتوان با دل غمگین به باغ آمد
دلم آشفته تر گشت از خط نو خیز او گویی
دگر دیوانه را بوی بهار اندر دماغ آمد
به عشق نیکوان آسوده نتوان زیستن شاهی
مباش ایمن که چشم بد بر ایام فراغ آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş