شمارهٔ ۷
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
به خود ره نیست در کوی تو مشتاقان شیدا را
خم زلفت به قلاب محبت می کشد ما را
اگر درپایت افکندم سری عیبم مکن کآنجا
چنان بودم که از مستی ز سر نشناختم پا را
تو در دل می رسی مهمان چه جای صبر و عقل و جان
زمانی باش کز نامحرمان خالی کنم جا را
غم ناآمده خوردن به نقدم رنجه می دارد
همان بهتر که با فردا گذارم کار فردا را
ز مژگانش دل زاهد کجا یابد اثر شاهی
بلی خود کارگر ناید سنان خار بر خارا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş