غزل شمارهٔ ۲۹۸
ش شاه نعمتالله ولی
0
Altın Yaprak
همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
کنج دل شد به گنج او معمور
ورنه بی گنج کنج ویرانست
عقل کل در جمال حضرت او
همچو من واله است و حیران است
زلف او مو به مو پریشان شد
حال جمعی از آن پریشان است
جام گیتی نمای دیده من
روشن از نور روی جانان است
هرچه بینی به دیده معنی
نظری کن که عین این آن است
بزم عشقست و عاشقان سرمست
نعمت الله میر مستان است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş