شمارهٔ ۳ - غم آزادی
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
تا به دام غمش آورد خداداد مرا
هر چه می خواستم از بخت خدا داد مرا
رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا
نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا
گر دلش سخت تر از سنگ بود نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا
من که تا صبح دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş