شمارهٔ ۴۰ - نقاش تقدیر
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
سالها قد تو را خامه تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید
جای ابروی تو نقاش پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید
بعد چشم تو مصور چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
دل اسیر مژه ات از عدم آمد به وجود
همچو صیدی که مصور به دم شیر کشید
پیش تشریف رسای کرم دست ازل
منت از کوتهی خامه تقدیر کشید
لاغری بین که در اندیشه نقشم نقاش
آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن باری
که نشاید دگرم منت تعمیر کشید
نتوان بهر علاج دل دیوانه ما
از سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş