شمارهٔ ۱۹ - تشنگی
ش شاطر عباس صبوحی
0
Altın Yaprak
بر سر مژگان یار من مزن انگشت
آدم عاقل به نیشتر نزند مشت
پرده چو باد صبا ز روی تو برداشت
ریخت به خاک آبروی آتش زرتشت
پیش لبت جان سپردم و به که گویم
بر لب آب حیات تشنگیم کشت
پشت مرا گر غمت شکست عجب نیست
بار فراق تو کوه را شکند پشت
خون مرا چشم جادوی تو نمی ریخت
از پی قتلم لبت به شیر زد انگشت
مغبچگان پای از نشاط بکوبید
دختر رز می رود به حجله چرخشت
کافر و مؤمن چو روی خوب تو بینند
آن به کلیسا و این به کعبه کند پشت
دشمن اگر می کشد به دوست توان گفت
با که توان گفت اینکه دوست مرا کشت
آب حیاتش تراود از بن ناخن
آنکه لبت را نشان دهد به سر انگشت
کام صبوحی نبرد از لب لعلت
تا که به خون جگر چو غنچه نیاغشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş