شمارهٔ ۱۴۳
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
غمزه مردم شکارت غارت جان می کند
عشوه عابدفریبت قصد ایمان می کند
برقع از رخ برفکن بی پرده گردد عالمی
عکس رویت طعنه با خورشید تابان می کند
داغ عشق توست ای لیلی نه مجنون را و بس
پیچ و تاب سنبلت آشوب دوران می کند
خنده زن بر رویم ای گل تا نگریم بعد ازین
ورنه سیل اشک من در بحر طوفان می کند
این چه بی رحمی است خوان عاشقان را از غضب
وا کشیده بر سر هر میخ مژگان می کند
از خط ریحان لعل او مرا معلوم شد
لشکر شام حبش این شهر ویران می کند
طغرل ار خواهی وصالش ناله کن شام و سحر
ناله بلبل سحر گل در گلستان می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş