شمارهٔ ۱۴۴
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
عارض چون ماهش از برقع نمایان می کند
عالمی را شمع رخسارش چراغان می کند
از خیال غنچه اش دارم به دل جمعیتی
خاطرم را یاد آن گیسو پریشان می کند
دوش با یاد رخش از دیده باریدم گهر
موج اشکم در جهان امروز طوفان می کند
دل به کوی یار می باشد ولی هر دم چو مور
آن تفاخرها که در دست سلیمان می کند
ای پری رو نقش نیرنگ کدامین صورتی
چشم صد آیینه را عکس تو حیران می کند
گر همین باشد گداز شعله شمع وفا
خانه زنبور را پروانه ویران می کند
با مریض عشق دارو نیست در دکان دهر
مشکل مجنون ما را لیلی آسان می کند
حیرتی دارم که طغرل بلبل از شب تا سحر
در حضور شاهد گل سخت افغان می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş