شمارهٔ ۲۰۸
ط طغرل احراری
0
Altın Yaprak
تا شد از کتم عدم در ملک هستی بود شمع
دایه شد پروانه گویا در شب مولود شمع
بس که شب تا روز دارد گریه بر حال جهان
جز صدای اشک حسرت کی بود در رود شمع
گرچه باشد جنس او را گرمی بازار شب
غیر جان کندن ازین سودا نباشد سود شمع
کردن اهل کرم اندر بلندی شد مثل
یک جهان پروانه می باشد مطیع جود شمع
باشدش از جوش سودا طالع او مشتری
رشک می آید مرا از طالع مسعود شمع
در قیام ایستاده با یک پای از شب تا سحر
کس نمی داند چه باشد عاقبت مقصود شمع
در وفا سر داد هر کس زندگی از سر گرفت
این مثل روشن بود از جسم غم فرسود شمع
گر نباشد شمع کی پروانه باشد در جهان
بود این پروانه ها نبود مگر از بود شمع
طغرل از جوش غم سودای او معلوم شد
کش بود از روغن پروانه گویا دود شمع
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş